تبليغاتX
دلتنگي هاي من

به نام خدای مهربون


از همه جا و همه کس ناامید بودم
دلخور از روزهایی که گذشت و دلگیر از آدم های دور و برم
بی هدف فقط و فقط برای بازدید راه افتادم به سمت نمایشگاه کتاب
خبرشو داشتم که دو روز قبل اونجا بوده اما من دلسرد از دیدنش بودم
بی هدف توی غرفه ها چرخ میزدم تا اینکه به غرفه اشون رسیدم
غرفه پر بود از عکس ها و پوسترهاش
ال سی دی داشت نماهنگش رو پخش می کرد
شنیدن صدای نماهنگش منو برد به چند سال پیش
احساس کردم چقدر دلتنگ هستم
چقدر جای خالیش داره احساس میشه
با خودم گفتم چقدر ازش دور شدم این چند وقت
خط بعدی شعری که داشت پخش میشد یادم نمیومد .... خدای من ....
انگار همه قشنگی های زندگیم توی این یک ساله زیر رو شده بود
انگار ابهر و دانشگاه تمام زندگیم رو از من گرفته بود
بی اختیار از مسئول غرفه پرسیدم عموپورنگ امروز میاد؟
انتظار شنیدن نه رو داشتم
اما...اما ....شنیدم که گفت آره
فکر کردم گوشم اشتباه شنیده دوباره پرسیدم و مسئول گفت : عرض کردم بله ساعت 2 به بعد میان !
نگاهی به ساعت انداختم یعنی حدود یک ساعت دیگه!!!
با خودم فکر می کردم که منو میشناسه ؟.....بعد از حدود یک و نیم سال یعنی یادش موندم؟
در حالی که داشتم توی غرفه ها قدم میزدم اصلا حواسم به کتاب ها نبود
یاد گذشته ها بودم به یاد شبکه کودک پورنگ.....بوستان دوستان پورنگ......فوق برنامه.....ببلی.....گل ای جان..... مسابقه ی تلفنی ..... و عمو......عمو...عمو
ساعت 2:30 رفتم به سمت غرفه آبرنگ(غرفه ای که عمو قرار بود بیاد)
اونجا بود
یه بلوز راه راه قرمز به تن داشت
جلو رفتم و سلام دادم و به گرمی پاسخ شنیدم
خیلی خوب بود ...خیلی خوب


پ-ن : از رها و فرانک خیلی خیلی ممنونم


[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 16:3 ] [ راضيه الهياري ]

به نام خدای مهربون


تو همه هستی من بودی و حالا نیستی

تو همه زندگی من بودی و حالا نیستی

نمیدونم چی شد ولی زندگیم زیر و رو شد

توی این یک ساله چه طور ممکنه این همه تغییر؟

چطور ممکنه یه آدم این همه عوض بشه؟!

جایی که من الان هستم اصلا شبیه دنیایی نیست

 که من توی ذهنم داشتم و برای خودم ساخته بودم

قشنگ هست ولی دنیای من نیست

توی دنیا ی آدم بزرگا همه به هم دروغ میگن

تهمت میزنند ، پشت سر هم حرف زیاد می زنند
با هم بلند بلند حرف می زنند

سر هم جیغ می کشند و فقط به فکر منافع خودشون هستند

اما توی دنیایی که من ساخته بودم هیچ کدوم از این آدم ها جایی نداشتند

من تو این شهر یه چیزایی هم یاد گرفتم

یاد گرفتم که همه آدم ها ،

مثل آدم های اتو کشیده و عصا قورت داده ی دنیای من نیستن

آدم های خاکی و ساده هم پیدا میشن

اما گاهی باید ازسادگی و مهربونی اونها هم ترسید

دلم تنگ شده

دلم تنگ شده برای گذشته و آدم هاش

دلم تنگ شده برای دغدغه های بزرگی که توی زندگیم بود

اما اون دغدغه ها الان کجا هستند؟

نکنه نکنه من هم دارم میشم یکی از این آدم ها

دلم تنگ شده برا ی بلند پروازی هام

دلم تنگ شده برای روزهای بودن تو

دلم تنگ شده برای خودم

برای خودم

تو همه جا با منی
قدم به دم
نفس به نفس    آسمان به آسمان
تو همه جا با منی
اما باز من دلم برایت تنگ می شود
آری تمام گناهان دنیا تقصیر من است
اما عاشق شدنم تقصیر توست
تقصیر توست که دلتنگ می شوم



[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:52 ] [ راضيه الهياري ]
درباره وبلاگ

زخم ها این قدرت را دارند که به ما ثابت کنند گذشته واقعیت داشته... و تو واقعی ترین زخمی...
_______________________
سلام . من راضیه الهیاری هستم.

مشوق اصلي من در وبلاگ نوشتن عمو پورنگ بود
در مراسم تدفين مرحوم سعید جهانیان (آش دايي) در روز یکشنبه 4 مهر 1389 ....
امکانات وب